نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ۱:٢٩ ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤

زندگی و دیگر هیچ!
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ۱:٥۳ ق.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤


فقط کافیه یه بارون چند ساعتی بباره... خودتون میبینید که چه اتفاقی رخ میده! علاوه بر اینکه کاسبیها کساد میشه، برای اینکه از سر خیابون به ته خیابون که جمعاً 200 متر هم نمیشه برسی باید نیم ساعت این ترافیک سنگین آدمها رو تحمل کنی... توی مسیر هم هی فحش بشنوی و فحش بدی و یا احیاناً چند باری دعواکنی که چرا پات رو پای منه... چرا هول میدی... به ناموس من چیکار داری و ... تازه بعد از اینکه رسیدی خونه یه راست باید بری خودت و لباسهاتو از یقه پیرهن تا جوراب هات آب بکشی...
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ٢:٠۳ ق.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٤

یه روز خیلی اتفاقی گذرم به کوچه و پسکوچه های(مولوی) افتاد که تاحالا ندیده بودم... برام تازگی داشت... اینگار تو یه سرزمین دیگه ای قدم میزدم! سرزمین کشف نشده ای که نه شهردار داره و نه کلانتر و نه هیچ صاحب و مسئول رنگوارنگ دیگه ای!
همینجور که کوچه ها و خیابونها رو رد میکردم و مثل یه آدمی که با دقت تابلوهای یک نمایشگاه نقاشی رو نگاه میکنه به درو دیوار و فضای دوروبرم نگاه میکردم... یهو چشمم خورد به صحنه ای که تصویرشو ملاحظه میکنید... یه عالمه آتوآشغال از انواع گوناگون که به بن بست و آخر خط رسیده بودند... همه یک جا جمع شده بودند... بعضی از زباله ها از چند تا کوچه بالاتر و بعضی ها هم از چند تا خیابون بالاتر اومده بودند... بعضیاشونم اینگار راه درازیو طی کرده بودند تا به اینجا رسیده بودند... خیلی طولانی... ار اون بالاها... از اون بالاها حرکت کرده بودند... اونا نمیتونستند که همونجا بمونند و طبق خاصیت بالا و پایینی که تو جامعه وجود داره محکوم بودند به پایین قلط بخورند تا بالخره به آخر خط برسند و جمع بشند توی یه کوچه... جلوی یه مدرسه و یا جلوی یه خونه!!! پس مسئله خیلی مهمیه... ولی... نه... چندانم مهم نیست چون هر جا باشه پایین شهره... کسی پاشو اونجا نمیذاره که ببینه چه خبره!!!
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ٧:٠۱ ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤

باز هم تابستون و فصل تعطیلی مدارس... جمعیت میلیونی دانش آموزان ومحصلین علم و دانش دیگه مجبور نیستند این سه ماه، صبح زود از خواب نازشون بزنند و تا لنگ ظهر جو کلاس و مدرسه و معلمرو تحمل کنند!
ولی در مقابلش این سه ماهو باید چیکار کنند؟! آیا تعطیلی مدارس به معنی تعطیلی همه چیزه؟!
خوب برای ساکنین بخش مفرّح و بعضی قسمتهای نیمه مفرّح نشین شهر که مشخصه... خانواده ها قشنگ لباس مرتب تن فرزندان دلبندشون میکنند و بعد از شانه کردن موهایشان و تجهیز کردن آنها به انواع غذاها و تنقلات فسفردار و انرژی زا، اونهارو به انواع کلاسهای متنوع علمی، فرهنگی، هنری و ورزشی میفرستند که یه چیزی یاد گرفته باشند و مهمتر از همه استعداد فرزندشون را کشف و پرورش بدهند!
اما در بخشهای غیر مفرّح نشین اوضاع فرق داره! خانواده ها یا با فرستادن بچه به زور یا بدون زور سر کاری برای کمک خرج بودن خانه فرصت کشف و پرورش استعدادی که خداوند در وجود اونها قرار داده را از بچه می گیرند و یا فرزندان دلبندشونو کاملاً آزاد میگذارند و به خاطر نداشتن حوصله و پول اضافی اجازه میدهند بچه خودش استعداد خودشو کشف کنه... اونم تو کوچه و خیابون! و جالب اینجاست که این اتفاق هم رخ میده و همینجور که در تصویر میبینیم، بهترین کارت بازها در رشته های مختلف ( میخ دیواری- رنگ لباس- دمپایی و ...) و همچنین بهترین فروشنده های شانسی و بامیه و با ادب ترین و محترم ترین بچه ها، بچه های ساکن در نقاط محروم و غیر مفرَح نشین شهرند!
(البته استثناهای زیادی هم وجود داره)
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ۱:٢٦ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

یکی از نکات جالب این دوره از انتخابات، تجمعات انتخاباتی بود که خود مردم به وجود آورده بودند و همه اعم از روشنفکر و امل، قرتی و غیر قرتی در مورد انتخابات و کاندیداها بحث میکردند!
آقای معین هم قبل از پایان انتخابات کابینه روشنفکرانه خودشو معرفی کرد و وهمونجور که در پوستر تبلیغاتیش میبینید، ایشون خانم کولایی را به خاطر نشان دادن نقش زنان در جامعه و سیاست و ... به عنوان سخنگوی خود انتخاب کرد... در ضمن این نکته ربطی به اون جمله "زن زیادی" که در عکس دیده میشه نداره!
نکته جالب دیگه در این دوره حضور جوانها در تبلیغات انتخاباتی کاندیداها بود... البته طبیعی بود بعضی از ستادهای تبلیغاتی پول خوبی بهشون میدادند... ولی وقتی با یکی دوتاشون صحبت کردم فهمیدم که بعضی از اونها متعلق به هیچ ستاد انتخاباتی نیستند و فقط برای گذروندن وقت و یه جور تفریح و یا به قول خودشون "همینجوری!" این کارها رو میکرند!

بالاخره واقعه بزرگ انتخابات هم برگزار شد... انتخابات این دوره به نظر من زیباتر از دوره های قبل بود و یکی از دلایل وجود کاندیداهای رنگارنگ و جورواجور بود... ومردم هم مثل همیشه با توجه به امواج تبلیغاتی منفی خارجی و داخلی که در پی هر انتخابات حرکت میکنه روی این جور مسائل حساس بودند...
اما یه نکته در این دوره برای من خیلی جالب بود، طبق قوانین جمهوری اسلامی ایران استفاده تبلیغاتی از زن به هر عنوان و شکل ممنوعه! ولی اون چیزی که من و خیلیا دیدیم خلاف این قانون بود! کاندیداها اعم از حزب الهی و غیر حزب الهی از خانمها (اونم چه خانمهایی!) استفاده تبلیغاتی می کردند... حتی بعضیاشون سعی میکردند در این شیوه تبلیغاتی از همدیگه سبقت بگیرند!
به هر حال دوره قبلی نشون داده بود که یک کاندیدای خوب برای به دست آوردن رأی بیشتر باید هوای قشر سوسول جامعه را هم داشته باشه! و جالب اینکه بعضی از کاندیداها (نمونه بارزش هاشمی) که تا دیروز میانه خوبی با این قشر از جامعه نداشتند یکهو به آنها علاقه مند شدند... و این ابراز علاقه به حدی بود که انگار فقط همین یه قشر تو ایران زندگی میکنند و همه چیز به اونها بستگی داره و همین کار ناشیانه باعث تعجب و دلخوری قشر عام جامعه (فقران، بدبختها، بدهکاران و دردمندان جامعه) و در نتیجه از دست دادن مقدار زیادی رأی و هدر رفتن صدها میلیون تومان هزینه تبلیغات انتخاباتی شد!
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ٥:٠۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

خوشبختانه یکی از چیزهایی که تو این مملکت با کمبودش مواجه نیستیم، رقاصه!
بعضی از دخترا هم که عاشق رقصو آهنوگو مخلفاتش هستند!
البته یه سری از کاندیداهای انتخابات هم نهایت استفاده را از اون شب بردند و از نام و پرچم ایران هم استفاده تبلیغاتی کردند... نمیدونم اونا با چه رویی و با چه جرأتی اسم خودشونو کنار نام خدا روی پرچم درج کردند؟!

بهر حال باز هم جرقه ای زده شد تا مردم بعد از هشت سال بتونند باز هم تو کوچه و خیابون بریزند شادی کنند... و همه قدر اون شب رو میدونستند چون معلوم نبود تا چهار سال آینده دیگه فرصتی برای اینجور شادی کردن براشون پیش بیاد یا نه! نیروی انتظامی هم زیاد عرصرو تنگ نکرد... البته از یه سری قضایا که بگذریم خدارو شکر شب بدون حاشیه ای بود با اینکه همه جا شلوغ بود و شادی میکردند...
بازم خوبه یه جام جهانی فوتبال وجود داره و ما هم یه تیم ملی فوتبال داریم تا مردم بتونند همه با هم هر چهار سال یه بار(تازه اونم شاید) خوشحالی کنند!
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ٢:٥۸ ق.ظ روز سهشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

بدون شرح!
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ۱:٥٤ ق.ظ روز سهشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٤

خشکيده و تنها... ولی محکم و استوار و آماده در برابر هجوم باد و تگرگ...
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ۱:٤٥ ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

عکس اين آقا کوچولو منو ياد بچه گيهای خودم ميندازه که تا غذا ميگرفتيم سريع تو يه پلاستيک ميريختيم و با افتخار ميرفتيم خونه تا همه بخورند!
نميدونم اون خانومه به دسته نگاه ميکنه يا به چيز ديگه!!!
و اين ليوانهای يکبار مصرف توی جوی آب... يه فکريم بايد به حال ايستگاه صلواتيا کرد و خودمون هم يه کم بايد مراعات کنيم ديگه!

بعضي از ماه ها مثل محرم يه حس و حال خاصي داره... و فكر ميكنم يكي از مزيت هاي اين ماه اينكه اين حس و حال براي همه، كوچيك و بزرگ، خوب و بد مشتركه...
نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ٦:٤٢ ب.ظ روز سهشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤

این تصاویر که از یکی از پارکهای تهران(پارک ساعی) گرفته شده، ذره ای از زیبایی های یک روز زمستانی در این آب و خاک را نشان میده... یک روز کاملاً برفی در سرزمینی نیمه خشک!

نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ۱:٥٥ ق.ظ روز سهشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٤
این خانم یا در حقیقت مادر مصنویی که داره به بچش شیر میده رو اتفاقی دیدمش...
اولش وقتی با اون وضعیت دیدمش دلم براش سوخت ولی وقتی بیشتر به حرکاتش دقت کردم و سروگوشی آب دادم فهمیدم که اون بچه وسیله ایه برای رد گم کردن و اون زن یا به اصطلاح مادر مشغول سیگاری بار زدن در زیر چادرش بود!
و دلم بیشتر برای اون بچه سوخت... چه آینده ای انتظار اونو میکشه؟ به احتمال زیاد خارج از سه حالت زیر نخواهد بود!


نویسنده :
مسعود داموس - ساعت ٢:۱٧ ق.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤
(با ياد آفريننده آسمانها و زمين)
وقتي كه به سمتي قدم ميگذاريم.... با هر گام ما اتفاقي خوب، بد، خنده دار، غم انگيز و يا جالب و تأمل برانگيز در حال رخ دادنه كه براي پي بردن به اونها تنها بايد چشمانمون رو باز كنيم و با چشمان باز به اطراف نگاه كرد!
متأسفانه در جامعه ما مشكلات و گرفتاري و روزمرگيها قدرت اين نوع نگاه رو از آدمها گرفته و اکثر مردم بي تفاوت، با سري پايين و يا چشمان شيشه اي گام برميدارند و نگاه ميكنند...
چشمان باز اين امكان رو برامون فراهم ميكنه كه با ديدي نسبتاً عميق به اطراف نگاه كنيم و بفهميم در نزديكيهامون چي ميگذره و دربارش فكر كنيم...
مجموعه تصوير چشمان باز توسط مسعود داموس(خودم) تهيه شده... شما هم ميتونيد تصاوير و سوژه هايي كه با چشمان بازتون شكار كرديد براي ما و همه ارسال كنيد... با نام شما نمايش داده خواهد شد...
(هر گونه استفاده از عكسهاي اين بلاگ منوط به كسب اجازه كتبي از صاحب اثر ميباشد)